حضرت
صادق(عليه السلام ) درماه شوال سال يکصد و چهل وهشت به سبب انگور زهرآلوده
که منصور خلیفه عباسی به آن حضرت خورانيده بود، وفات کرد وبه شهادت رسید.
دروقت
شهادت از سن مبارکش شصت وپنج سال گذشته بود. درکتابهای معتبر معين نکرده
اند که کدام روز ازشوال بوده است ولي صاحب کتاب جنات الخلود بيست و پنجم آن
ماه را گفته وبقولي دوشنبه نيمه رجب بوده است.
برخى وصيتهاى امام براى شيعيان
1 .وصيت امام به زيد شحام:
زيد شحام مى گويد: ابوعبدالله (ع) به من فرمود: به همه کسانى که به نظر تو، مطيع ما هستند و از ما حرف مى شنوند، سلام برسان.
من
همه شما را به تقواى الهى و ورع دينى فرا مى خوانم، و اينکه براى خدا
کوشش کنيد، راستگو باشيد، اداى امانت کنيد و سجده هاى طولانى داشته باشيد و
براى همسايگان خوب باشيد که محمد(ص) ، با اين تعاليم و آموزشها آمده است.
امانت و وديعه اشخاصى را که شما را
امين شناخته اند و چيزى را به شما سپرده اند، چه نيکوکار باشند يا بدکار،
به ايشان سالم پس دهيد؛ زيرا رسول الله صلوات الله عليه دستور دادند که
حتى نخ و سوزن هم تحويل شود.
و به خويشاوندان و اقوام خود صله و
احسان کنيد و بر جنازه آنان و در تشييع شان شرکت نمائيد و بيمارانشان را
عيادت کنيد و حقوق ايشان را ادا نمائيد؛ چون اگر يکى از شما (چنين رفتار
کند و) در دين خويش ورع داشته باشد، راست بگويد، اداى امانت کند و با مردم
خوش اخلاق و خوش رفتار باشد، گفته مى شود: اين جعفرى است و من خوشحال مي
شوم و از اين وضع دلشاد مى گردم و گفته مى شود: اينگونه است ادب و تربيت
جعفر، اما اگر جز اين باشيد، گرفتارى و ننگ و عار شما بر من است و گفته مى
شود: اينگونه است تعليم و تربيت جعفر؟
به خدا سوگند، حديث کرد مرا پدرم که
مردى در ميان قبيله اى از شيعيان على (ع) شمرده مى شود که وارسته ترين،
امانتدارترين، راستگوترين، و درزمينه قضاوت، عادلترين آنان باشد و وقتى از
افراد قبيله راجع به او سؤال شود که او چگونه مردى است، پاسخ دهند: چه کسى
همانند اوست؟ راستى که او امين ترين و صادق ترين ماست.
2. وصيت امام به مؤمن الطاق:
اى
پسر نعمان! از مراء و لجبازى دور باشد که عمل تو را تباه مى سازد و از
جدال و کشمکش بپرهيز که تو را هلاک گرداند و از ستيزه جوئيهاى فراوان
بپرهيز که تو را از خدا دور مى کند. مردمى در زمان گذشته وجود داشته اند
که سکوت را تمرين مى کردند و شما سخن گفتن و حرف زدن را ياد مى گيريد.
جمعى از پيشينيان به قصد عبادت و
بندگى، ده سال سکوت مى کردند و خود را بدين وسيله مى آزمودند که اگر
دراين آزمايش سرافراز بيرون مى آمدند، خود را اهل تعبد وبندگى مى
دانستند، والا مى گفتند: من کجا و بندگى خدا کجا؟ مى گفتند: کسى نجات
پيدا مى کند که از گناه و لغزش و حرف زشت کاملاً بپرهيزد و . . .